کنم هر شب دعایی که از دلم بیرون رود مهرش !ولی آهسته میگویم الهی بی اثر باشد.
نظرات شما عزیزان:
[ جمعه 19 اسفند 1390برچسب:,
] [ 18:26 ] [ hossein habibazar ]
[ ]
>
<< مطالب جدیدتر>مطالب
قدیمیتر >>
درباره وبلاگ
من یک مردم و نگین زن بودنت را به رخم نکش !!! اینجا در میان این همه گرگ های مرد نما، من شانه هایم را برایت کوه کرده ام. تو اشک میریزی و راحت میشوی و من،،، هر روز بغضم ، پوست می اندازد. آری من مردم. من از سلاله آدمم، و چه زود تاریخ کهنه می شود. من از بهشت برای چه رانده شدم؟ من حرف خدای خویش را برای چه زمین تهادم؟ هان؟ من از بهشت و نعمت هایش گذشتم، تا تو را به آرزوی سیب برسانم. من همان مردم !! من همانم که به خاطر وسوسه شیطانیت، پی خروج از بهشت را به تنم مالیدم. من مرد وسوسه های توام... دیگر زنانگی ات را به رخم نکش، سیب گواه همه این مردانگی من است... ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ــ ـــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ــ ـمن مَردَم، یا مردُم، یا مُردَم؟
هم مَردَم، هم مردُم، هم مُردَم،
اما با کدام مایه مَردی کنم؟
و با کدام مَردُم بسازم؟
و با کدام اُمید بمانم؟
پس من، مُرده ام...
هیچم درپوچی،
دردم در بی درمانی،
زخم ام از بی مرهمی،
زردم، نه سلطان جنگلم!
برادری نزارم!
سرخم از سیلی،
آبی ام از شرمساری،
سبزم در دشتِ گل های حسرتی،
سپیدم چُون آبستنِ توفانم،
سیاهم از تبعیض،
کبودم از تازیانه ی شب!
خاکستری ام از بقایای تندیسم،
پس کیستم؟ در کجایم؟ از کجا آمده ام؟
به کجا خواهم رفت؟
اینجا کجاست؟ شما کی هستید؟
لطفا چند لحظه سکوت!
انگار از مشرق آمده، و به مغرب می روم،
شاید هم در جستجوی خانه ی کدخدا هستم
تا از سکوت دهکده و سو سوی چراغ نفتی
به آرامش برسم
اما افسوس که...؟! ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ــ ـــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ــ ـ لعنت بر شما اگر دردهایم را روی کاغذ کشیده باشم و از تصاویر شاعرانه اش لذت برده باشد اگر عاشق شده باشم لای سطرهایم گریسته باشم و چترهایتان را برای استعاره باران باز کرده باشید لعنت بر شما اگر بر دردهای من کف بزنید وقتی در بال هایم به بلوغ می رسند و سقف آسمان کوتاهتر از پروازهایم می شود ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ــ ـــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ــ ـ دیـــگر تـــــــنها نیستم!!! مدتی ست با تـــــو در خودم... زندگی میکنم... ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ــ ـــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ــ ـ هی غریبه! روی کسی دست گذاشتی که همه دنیامه بی وجدان اینقدر راحت به او نگو عزیزم..... ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ــ ـــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ــ ـ رسم عاشقی این نیست که بگویی مرا دوست داری و بعد از مدتی مرا تنها بگذاری. رسم عاشقی این نیست که مرا به اوج قله احساسات ببری و بعد مرا از همان جا رها کنی. این رسمش نیست که پا به پای من بیایی و روزی رفیق نیمه راه شوی. این رسمش نیست که قلبم را بگیری و آن را بازیچه خودت کنی. این رسمش نیست که مرا در آغوش بگیری و هوس را به جای عشق برایم معنا کنی. یکرنگ باش ای تو که ادعا میکنی عاشقترینی ، مغرور نباش ای تو که ادعا میکنی مرا دوست داری ، تو که میگفتی تنها مال منی ، پس چرا برای همه چشمک میزنی. تو که میگفتی تنها در قلب منی ، پس چرا در قلب همه پرسه میزنی؟ وفادار باش ، ای تو که در آغاز آشنایی وفاداری در حرفهایت بود ، صادق باش ای تو که با دروغ مرا در دام خودت انداختی . یکدل باش با دلی که تنها به عشق تو مانده و خطی سرخ بر روی همه کشیده. تو که میگویی مرا دوست داری چرا اشکهایم را پاک نمیکنی ، چرا دلتنگم نمیشوی و مرا صدا نمیکنی؟ به خدا این رسم عاشقی نیست ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ــ ـــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ــ ـ در جوار زندگی مشغول شعرم و گرداندن ِ اینجا ، که کلبه ی اختصاصی ِ من است! شاید هم دارم با شعر ، مرگ را به تأخیر می اندازم !
توجیه ِ تم عاشقانه ام یک جمله است : " از عشق نوشتن دلیل بر عاشقی نیست " ... اینجا همه چیز عاشقانه است ، اما ... فقط اینجاست که همه چیز عاشقانه است ! عشق را نقاب کرده ام و به صورت کوبیده ام تا کسی نفهمد پشت ِ این نقاب، چه دردهایی خانه کرده است... زخمی ام؛ زخمی ِ زخمی ... انکار نمی کنم ؛ از عشق هم زخـم خورده ام ، که درد داشت ... خیلی هم درد داشت !... سایه ای را که روی تمام دردهایم انداخته بود ، با رفتنش ، کند و بـُـرد ، تا خاطرم بیاورد کجای دنیا ایستاده ام !
قبول دارم.... عاشقی چیز قشنگی ست ؛ ولی تکراری شده است!!... لابلای این همه طعم ِ تکراری، تاب ِ یک فنجان درد ِ زهرماری را اگر داری، بنشین و تا خرخره بنوش، که جام ِ من پر از درد است!
ساده بگویم... اینجا حقیقتی وجود ندارد ؛ همه چیز ، محض ِ نوشتن است؛ هرچقدر هم که حقیقت هایم را بنویسم... و هر چقدر هم که دروغ به خورد ِ کسی ندهم!!... اینجا من می نویسم، اما هرگز درونم را نخواهی شناخت...
اینجا من، خودم را به تصویر نمی کشم؛ فقط لحظه هایم را کلمه می کنم.... در قالب ِ همین روزها ، شاید بشود کمی هم سیما را شناخت!.... اما فقط همین سیمای آواره در میان ِ زندگی را، که تمام لحظه هایش بوی غربت و پوسیدگی می دهند!! مـن ، افکارم را بس که تغییر نداده ام، نم کشیده اند !.... این دوگانگی های بی اساس را باور کنید... باور کنید که من، دختر ِ بی ثبات ِ خردادم...
باورم کنید ؛ که هر چه می گویم، حقیقت است! من ، بـَـدم .... بــدتـــر از آن کــه بشود دوستم داشت .... ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ــ ـــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ــ ـ